|
با سلام
شاید این نامتعارف ترین پستی هست که من در این مدت نوشتم و سنت شکنی کردم چون ماهی یک بار بیشتر به روز نمیکردم اما این ماه شد دو بار. این پست برای تشکر از لطف شما و اینکه منو تا امروز تحمل کردید نوشته شده و البته برای خداحافظی و بسته شدن وبلاگ. تو این مدت خیلی چیزها از دوستان یاد گرفتم و دوستان خوبی هم تو سراسر ایران پیدا کردم البته از نوع مجازی.اما تو زندگی آدمها کسانی یا کسی هست که به همه این بهانه ها و سرگرمی ها ارجحیت داره و با ارزشتر و عزیزتره و انسان دوست داره که اون وقتی که صرف حتی پست گذاشتن میکنه رو صرف اون کنه یا واضحتر ارزشش خیلی بیشتر از وبلاگه.پس دوستان درک کنید که ارزش عزیز من بیشتر از این وبلاگ ناقابله. پس به خاطر بیشتر در کنارش بودن با شما خداحافظی میکنم و منو حلال کنید.و اینگه به هیچ پیام یا ایمیلی جواب نمیدم. موفق و پیروز و سربلند باشید. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 8:20 توسط علی
اي گل تازه كه بوئي زوفا نيست تورا خبر از سرزنش خار جفا نيست تورا رحم بر بلبل بي برگ و نوانيست تورا التفاتي به اسيران بلا نيست تورا ما اسيرغم و اصلا غم ما نيست تورا با اسير غم خودرحم چرانيست تورا فارغ از عاشق غمناك نمي بايدبود جان من اين همه بي باك نمي بايد بود همچو گل چند به روي همه خندان باشي همره غير به گلگشت گلستان باشي هرزمان با دگري دست به گريبان باشي زان بينديش كه از كرده پشيمان باشي جمع باجمع نباشندوپريشان باشي يادحيراني ما آري و حيران باشي ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد به جفا سازد و صد جوربراي تو كشد شب به كاشانه ي اغيار نمي بايد بود غير راشمع شب تار نمي بايد بود همه جا با همه كس يار نمي بايد بود يار اغيار دل آزار نمي بايد بود تشنه ي خون من زار نمي بايد بود تا بدين مرتبه خونخوار نمي بايد بود من اگر كشته شوم باعث بدنامي توست موجب شهرت بي باكي و خودكامي توست ديگري جز تو مرا اينهمه آزار نكرد جزتوكس در نظر خلق مرا خوار نكرد آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد هيچ سنگين دل بيدارگراين كار نكرد اين ستمها دگري با من بيمار نكرد هيچكس اينهمه آزار من زار نكرد گرزآزردن من هست غرض مردن من مردم*آزار مكش از پي آزردن من جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است بر سر راه توچون خاك فتادن غلط است چشم اميد به روي تو گشادن غلط است روي پر گرد به راه تو فتادن غلط است تو نه آني كه غم عاشق زارت باشم چون شود خاك بر آن خاك گذارت باشم مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست عاشق بي سروسامانم و تدبيري نيست از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست از جفاي تو بدين سانم و تدبيري نيست چه توان كرد پشيمانم و تدبيري نيست شرح درماندگي خود به كه تقرير كنم عاجزم چاره من چيست چه تدبير كنم نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است گل اين باغ بسي سرو روان بسيار است جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است ترك زرين كمرو موي ميان بسيار است بالب همچوشكر تنگ دهان بسيار است نه كه غير از تو جوان نيست*جوان بسيار است ديگري اين همه بيداد به عاشق نكند قصد آزردن ياران موافق نكند مدتي است در آزارم و ميداني تو در كمند تو گرفتارم و ميداني تو از غم عشق تو بيمارم و ميداني تو داغ عشق تو به جان دارم و ميداني تو خون دل از مژه مي بارم و ميداني تو از براي تو چنين زارم و ميداني تو از زبان تو حديثي نشنودم هرگز از تو شرمنده يك حرف نبودم هرگز مكن آن نو كه آزرده شوم از خويت دست بر هم نهم و پابكشم از كويت گوشه ئي گيرم و من بعد نيايم سويت نكنم بار دگر ياد قد نيكويت ديده پوشم زتماشاي رخ نيكويت سخني گويم و شرمنده شوم از رويت بشنو پند و مكن قصد دل آزرده ي خويش ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش چند صبح آيم و از خاك درت شام روم از سر كوي تو خودكام به ناكام روم صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم از پيت آيم و با من نشوي رام روم دور دور از تو من تيره سر انجام روم نبود زهره كه همراه تو يك گام روم كس چرا اينهمه سنگين دل و بد خو باشد جان من اين روشي نيست كه نيكو باشد از چه با من نشوي يار چه مي پرهيزي يار شو با من بيمار چه مي پرهيزي چيست مانع زمن زار چه مي پرهيزي بگشا لعل شكر بارچه مي پرهيزي حرف زن اي بت خونخوار چه مي پرهيزي نه حديثي كني اظهار چه مي پرهيزي كه تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن چين به ابرو زن ويك بار به ما حرف مزن درد من كشته شمشير بلا ميداند سوز من سوخته داغ جفا ميداند مسكنم ساكن صحراي فنا ميداند همه كس حال من بي سرو پا ميداند پاكبازم همه كس طور مرا ميداند عاشقي همچو منت نيست خدا ميداند چاره ي من كن و مگذار كه بيچاره شوم سر خود گيرم و از كوي تو آواره شوم از سر كوي تو با ديده تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر ميكني از پيش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام*سحر خواهم رفت نه كه اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت نيست باز آمدنم*باز اگر خواهم رفت از جفاي تو من زار چورفتم*رفتم لطف كن*لطف*كه اين بار چو رفتم رفتم چند در كوي تو با خاك برابر باشم چند پامال جفاي تو ستمگر باشم چند پيش تو به قدر از همه كمتر باشم از تو چند اي بت بدكيش مكدر باشم ميروم تا به سجوديت ديگر باشم باز اگرسجده كنم پيش تو كافر باشم تو بگو از تو كشم نازوتغافل تا كي طاقتم نيست از پيش تحمل تا كي سبزه دامن نسرين تورا بنده شوم ابتداي خط مشكين تورابنده شوم چين برابروزن و ليكن تورا بنده شوم گره ي ابروي پرچين ترا بنده شوم حرف ناگفتن و تمكين ترا بنده شوم طرز مجنوني و آئين ترا بنده شوم الله*الله*زكه اين مغلطه آموخته اي كيست استاد تو اينها ز كه آموخته اي اين همه جور كه من از پي هم ميبينم زور خود را به سر كوي عدم ميبينم ديگران راحت و من اين همه غم ميبينم همه كس خرم ومن دردوالم ميبينم لطف بسيار طمع دارم و كم ميبينم هستم آزرده و بسيار ستم ميبينم خرده بر حرف درشت من آزرده مگير حرف آزرده درشتانه بود خرده مگير آنچنان باش كه من از تو شكايت نكنم از تو قطع طمع لطف و عنايت نكنم پيش مردم زجفاي تو حكايت نكنم همه جا قصه درد تو روايت نكنم ديگر اين قصه بي حدونهايت نكنم خويش را شهره ي هر شهروولايت نكنم خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است سوي تو گوشه چشمي ز تو گاهي سهل است + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 17:18 توسط علی |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 14:17 توسط علی
در آغوشم بگير امشب ببين از ترس ميلرزم مدارا كن كمي با من به همدردي كه مي ارزم! هنوزم خواب مي بينم كه ميگيرن تورو از من كه ميدزدن منو از تو كه ميگن قلبشو بشكن چه معصومانه ميخندي به كابوسهاي هر روزم ببين اشكامو باور كن تو آتيشم كه ميسوزم كسي جز عشق با من نيست همين جا آخر دنياس همين جا عاشقم ميشي چقد تقدير من زيباس ! منو پيدا كن از ديروز تو خيلي وقته فرهادي چقد شيرين شدن خوبه چه خوبه دل به من دادي زمستون رفتني شد تا بهار قصه برگرده + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 13:55 توسط علی |
يه روز صبح كه از خواب پا ميشي، دنيا يه جور ديگس! دست به هر كاري كه بزني، پي هر چيزي كه بري نيمه گمشدت. خود خود خوشبختي!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 9:55 توسط علی |
از : عمربن الخطاب خليفه مسلمين به : يزدگرد سوم شاه فارسی من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی . زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به حقيقت. الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد. با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ، اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد . الله اکبر (محل مهر عمر) خليفه مسلمين عمربن الخطاب يزدگرد سوم ، شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ می دهد : به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم. شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد. تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟ چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟ شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟ امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند. به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 11:40 توسط علی |
آي آدمها كه بر ساحل نشسته*شاد و خندانيد! يك نفر در آب دارد مي سپارد جان. يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند* روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد. آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن* آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد كه گرفتستيد*دست ناتوان را* تا توانائي بهتر را پديد آريد. آن زمان كه تنگ مي بنديد بر كمرهاتان كمربند. در چه هنگامي بگويم من؟ يك نفر در آب دارد مي كند*بيهوده جان قربان. آي آدمها كه بر ساحل بساط دل گشا داريد: نان به سفره*جامه تان بر تن* يك نفر در آب مي خواند شما را* موج سنگين را به دست خسته مي كوبد. باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده. سايه هاتان را ز راه دور ديده. آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان*بي تابي اش افزون* مي كند زين آبها بيرون* گاه سر*گه پا. آي آدمها! اوه ز راه مرگ*اين كهنه جهان را باز*مي پايد* مي زند فرياد و اميد كمك دارد: _ ((آي آدمها كه روي ساحل آرام*در كار تماشائيد!)) موج مي كوبد به روي ساحل خاموش. پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده*بس مدهوش. مي رود نعره زنان*وين بانگ باز از دور مي آيد: ((آي آدمها!)) و صداي باد هر دم دل گزاتر در صداي باد بانگ او رهاتر* از ميان آبهاي دور و نزديك* باز در گوش اين نداها: ((آي آدمها!)) *نيما يوشيج* + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 23:16 توسط علی |
وقتي كه صداي آسماني تو در خاموشي شب هاي زيبا طنين مي افكند تو اي نغمه پرداز گشوده بال آسمان تنهايي من*خبر نداري كه من چشم به دنبال تو دارم نمي داني كه گوش من چه سان در زير درختان غرق شنيدن صداي شيرين تو شده است تا از باده ي اين آهنگ سحر آميز سرمست شود. نمي داني كه از بيم خاموش كردن نواي آسماني تو جرئت آن را كه نفس بر لب آرم يا قدم بر برگ خشكي نهم ندارم.نمي داني كه شاعر ديگري در نزديكي تو هست كه چنگي ساده تر از ارغنون تو دارد و در دل خويش*با يك دنيا غبطه و رشك سرود شبانه تو را در دل جنگل تكرار مي كند. اختر شب از كنار كوهساران سر خم مي كند تا صداي تو را بشنود اما تو از زير شاخه اي به زير شاخه اي ديگر پنهان مي شوي تا از انوار سيمين و پر موج آن بر كنار ماني:اگر هم چشمه ساري براي بر كنار كردن سنگي كه راه بر آن بسته است*در زير خزه ها آوائي سر دهد*صداي تو بي درنگ پريشان و خاموش مي شود. آخر آهنگ لطيف و پر جلال تو براي دنياي ناچيز ما خيلي زياد است.اين نواي موسيقي كه از گلوي تو بر مي خيزد فقط شايسته ي آن است كه به سوي آستان خداوند بالا رود. چهچهه ي تو*زمزمه ي تو*تركيب موزوني از دل پذيرترين صداهاي طبيعت و مبهم ترين آه هاي آسمان هاست. صداي تو كه شايد خودت هم از آن بي خبري*صداي آسمان نيلگون و صداي درختان سر سبز است. صداي دره اي است كه در سايه خفته است.تو در نغمه پردازي خود از آهنگي كه از زبان امواج بر مي خيزد*از زمزمه اي كه از شاخ و برگ درختان به گوش مي رسد*از صداي آبي كه قطره قطره از تخته سنگ مرمرين در حوضچه فرو مي چكد و سطح آن را پر چين مي كند*از ناله هاي پر هوسي كه شباهنگام از زبان شاخه ها شنيده مي شود*از شكوه ي امواجي كه روي شن هاي ساحل يا در ميان نيزارها از حركت باز مانده اند*از همه ي اينها تركيبي ملكوتي پديد مي آوري كه خدا آن را با آن غريزه ي آسماني كه پرورش دهنده ي توست در مي آميزد و مرا چنين به خواندن سرود شب وا ميدارد. اين زمزمه هاي دلپذير شبانگاهي*اين فروغ هاي آسماني شب*اين گل هايي كه گلبرگ هاي خود را چون دهانه ي بخور داني به سوي زمين خم كرده اند*اين برگ هايي كه قطره هاي ژاله چون دانه هاي اشك بر آنها نشسته*اين دم لطيف جنگلها و درخت ها*همه ي اينها*اي طبيعت*بيش از آن جذاب و دل پذيرند كه صداي خود را در اين ميان به گوش كسان نرسانند. ...و اين صداي مرموز كه فرشتگان آسمان چون من گوش بدان فرا داده اند*اين آه دل پذير شب پارسا*تو هستي:توهستي*اي پرنده ي خوش آهنگ كه چنين نغمه سر داده اي! اوه!صدايت را با صداي من در آميز:زيرا يك گوش واحد است كه اين هر دو صدا را مي شنود.اما آواي سبك و لطيف تو*زودتر از نيايش من به سوي آسماني كه در انتظار آن است بالا مي رود. اين صدا طنيني طبيعي است كه سراپاي آن از محبت و خلوص پديد آمده:زمزمه اي سوزان و خدايي است:سرودي مقدس است كه شب هاي تابستاني سر داده اند. ...وما*ما آدميان*با شنيدن صداي نارساي خودمان كه گويي ناله اي است كه از دل بر مي خيزد*هميشه احساس مي كنيم كه يا اشكي در ديدگانمان مي لرزد يا ناله ي غمي در گلويمان خاموش مي شود! (آلفونس دولا مارتين) + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 19:54 توسط علی |
كنار تو مي نشينم لبريز از لذتهاي عاشقانه ي هميشه در انتهاي درك واژه ها تمام تو را به آغوش مي كشم تا رستن در حقيقت زيباي نگاهت هنوز عطر نرگس ها با مو هايت و نوازشگران انگشتانت كه لامسه را به حيرت وا مي دارند حال ميان تردي لبخندت گم مي شوم همچون كودكي كه راه خانه گم كرده باشد در لرزش اندامهايت راز شعله هاي جاودانه نهفته است بگذار تا به همه بگويم چقدر مي توانم در دوست داشتنت نفس بكشم بوسه ها بوسه هاي داغ و عريان بر پيغمبري لبانت شهادت مي دهند و من در شبي بي مهتاب شبي بي هويت شب تاب تولد خورشيد را در ذره ذره ي اندامت به سجده مي نشينم انگار تمام فرصتهاي جهان را به من داده اند انگار تمام كائنات در يك لحظه عاشقم شده اند آري با تو تا پيوند ابدي با بهشت تنها به اندازه يك بوسه فاصله است يك بوسه داغ و عريان .............................................................................................................. گفتگو با خدا ازخدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟ خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاءسفي بپذير با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز. شك هايت را باور نكن و هيچگاه به باورهايت شك نكن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني كه چطور زندگي كني .............................................................................................................. عشق عشق چيست عشق دانش است دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذيرترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تاكنون جانهاي شيفته بسياري براي برپا داشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند. و جان باختند براي روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند. *قفل افسانه ايست و قلب براي زندگي بس است* (*الهام*) + نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 7:45 توسط علی |
بر او ببخشائيد بر او كه گاه گاه پيوند دردناك وجودش را با آبهاي راكدو حفره هاي خالي از ياد مي برد و ابلهانه مي پندارد كه حق زيستن دارد بر او ببخشائيد بر خشم بي تفاوت يك تصوير كه آرزوي دور دست تحرك در ديدگان كاغذي اش آب مي شود بر او ببخشائيد بر او كه در سراسر تابوتش جريان سرخ ماه گذر دارد و عطرهاي منقلب شب خواب هزار ساله اندامش را آشفته مي كند بر او ببخشائيد بر او كه از درون متلاشيست اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد و گيسوان بيهوده اش نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران بر او ببخشائيد زيرا كه مسحور است زيرا كه ريشه هاي هستي بار آور شما در خاكهاي غربت او نقاب مي زند يا قلب زود باور او را با ضربه هاي موزي حسرت در كنج سينه اش متورم مي سازند *(فروغ)* + نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 15:30 توسط علی |
|
| ||||||