تبليغاتX
تنهایی
درد دل

وقتي كه صداي آسماني تو در خاموشي شب هاي زيبا طنين مي افكند تو اي نغمه پرداز گشوده بال آسمان تنهايي من*خبر نداري كه من چشم به دنبال تو دارم

نمي داني كه گوش من چه سان در زير درختان غرق شنيدن صداي شيرين تو شده است تا از باده ي اين آهنگ سحر آميز سرمست شود.

نمي داني كه از بيم خاموش كردن نواي آسماني تو جرئت آن را كه نفس بر لب آرم يا قدم بر برگ خشكي نهم ندارم.نمي داني كه شاعر ديگري در نزديكي تو هست كه چنگي ساده تر از ارغنون تو دارد و در دل خويش*با يك دنيا غبطه و رشك سرود شبانه تو را در دل جنگل تكرار مي كند.

اختر شب از كنار كوهساران سر خم مي كند تا صداي تو را بشنود اما تو از زير شاخه اي به زير شاخه اي ديگر پنهان مي شوي تا از انوار سيمين و پر موج آن بر كنار ماني:اگر هم چشمه ساري براي بر كنار كردن سنگي كه راه بر آن بسته است*در زير خزه ها آوائي سر دهد*صداي تو بي درنگ پريشان و خاموش مي شود.

آخر آهنگ لطيف و پر جلال تو براي دنياي ناچيز ما خيلي زياد است.اين نواي موسيقي كه از گلوي تو بر مي خيزد فقط شايسته ي آن است كه به سوي آستان خداوند بالا رود.

چهچهه ي تو*زمزمه ي تو*تركيب موزوني از دل پذيرترين صداهاي طبيعت و مبهم ترين آه هاي آسمان هاست.

صداي تو كه شايد خودت هم از آن بي خبري*صداي آسمان نيلگون و صداي درختان سر سبز است.

صداي دره اي است كه در سايه خفته است.تو در نغمه پردازي خود از آهنگي كه از زبان امواج بر مي خيزد*از زمزمه اي كه از شاخ و برگ درختان به گوش مي رسد*از صداي آبي كه قطره قطره از تخته سنگ مرمرين در حوضچه فرو مي چكد و سطح آن را پر چين مي كند*از ناله هاي پر هوسي كه شباهنگام از زبان شاخه ها شنيده مي شود*از شكوه ي امواجي كه روي شن هاي ساحل يا در ميان نيزارها از حركت باز مانده اند*از همه ي اينها تركيبي ملكوتي پديد مي آوري كه خدا آن را با آن غريزه ي آسماني كه پرورش دهنده ي توست در مي آميزد و مرا چنين به خواندن سرود شب وا ميدارد.

اين زمزمه هاي دلپذير شبانگاهي*اين فروغ هاي آسماني شب*اين گل هايي كه گلبرگ هاي خود را چون دهانه ي بخور داني به سوي زمين خم كرده اند*اين برگ هايي كه قطره هاي ژاله چون دانه هاي اشك بر آنها نشسته*اين دم لطيف جنگلها و درخت ها*همه ي اينها*اي طبيعت*بيش از آن جذاب و دل پذيرند كه صداي خود را در اين ميان به گوش كسان نرسانند.

...و اين صداي مرموز كه فرشتگان آسمان چون من گوش بدان فرا داده اند*اين آه دل پذير شب پارسا*تو هستي:توهستي*اي پرنده ي خوش آهنگ كه چنين نغمه سر داده اي!

اوه!صدايت را با صداي من در آميز:زيرا يك گوش واحد است كه اين هر دو صدا را مي شنود.اما آواي سبك و لطيف تو*زودتر از نيايش من به سوي آسماني كه در انتظار آن است بالا مي رود.

اين صدا طنيني طبيعي است كه سراپاي آن از محبت و خلوص پديد آمده:زمزمه اي سوزان و خدايي است:سرودي مقدس است كه شب هاي تابستاني سر داده اند.

...وما*ما آدميان*با شنيدن صداي نارساي خودمان كه گويي ناله اي است كه از دل بر مي خيزد*هميشه احساس مي كنيم كه يا اشكي در ديدگانمان مي لرزد يا ناله ي غمي در گلويمان خاموش مي شود!

(آلفونس دولا مارتين)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 19:54  توسط علی  | 

كنار تو مي نشينم لبريز از لذتهاي عاشقانه ي هميشه

 

در انتهاي درك واژه ها تمام تو را به آغوش مي كشم

 

تا رستن در حقيقت زيباي نگاهت

 

هنوز عطر نرگس ها با مو هايت و نوازشگران انگشتانت

 

كه لامسه را به حيرت وا مي دارند

 

حال ميان تردي لبخندت گم مي شوم

 

همچون كودكي كه راه خانه گم كرده باشد

 

در لرزش اندامهايت راز شعله هاي جاودانه نهفته است

 

بگذار تا به همه بگويم

 

چقدر مي توانم در دوست داشتنت نفس بكشم

 

بوسه ها

 

بوسه هاي داغ و عريان

 

بر پيغمبري لبانت شهادت مي دهند

 

و من در شبي بي مهتاب

 

شبي بي هويت شب تاب

 

تولد خورشيد را

 

در ذره ذره ي اندامت به سجده مي نشينم

 

انگار تمام فرصتهاي جهان را به من داده اند

 

انگار تمام كائنات در يك لحظه عاشقم شده اند

 

آري با تو تا پيوند ابدي با بهشت

 

تنها به اندازه يك بوسه فاصله است

 

يك بوسه داغ و عريان

 

..............................................................................................................

 

گفتگو با خدا

 

ازخدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟

 

خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاءسفي بپذير

 

با اعتماد زمان حالت را بگذران

 

و بدون ترس براي آينده آماده شو.

 

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.

 

شك هايت را باور نكن و هيچگاه به باورهايت شك نكن.

 

زندگي

 

شگفت انگيز است

 

فقط اگر بداني كه چطور زندگي كني

 

..............................................................................................................

 

عشق

 

عشق چيست

 

عشق دانش است دانش و فرهنگ است توامان

 

و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد

 

عشق دلپذيرترين جهان بيني آدمي است

 

آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تاكنون جانهاي شيفته بسياري

 

براي برپا داشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند.

 

و جان باختند براي روزي كه كمترين سرود بوسه است

 

و هر انسان براي هر انسان برادريست

 

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند.

 

*قفل افسانه ايست و قلب براي زندگي بس است*

 

 

 

 

 

 

(*الهام*)

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:45  توسط علی  | 

بر او ببخشائيد

 

بر او كه گاه گاه پيوند دردناك وجودش را

با آبهاي راكدو حفره هاي خالي از ياد مي برد

و ابلهانه مي پندارد كه حق زيستن دارد

 

بر او ببخشائيد

بر خشم بي تفاوت يك تصوير

كه آرزوي دور دست تحرك در ديدگان كاغذي اش آب مي شود

 

بر او ببخشائيد

بر او كه در سراسر تابوتش جريان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهاي منقلب شب خواب هزار ساله اندامش را آشفته مي كند

 

بر او ببخشائيد

بر او كه از درون متلاشيست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد

و گيسوان بيهوده اش نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد

 

اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي

اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران

 

بر او ببخشائيد

زيرا كه مسحور است

زيرا كه ريشه هاي هستي بار آور شما

در خاكهاي غربت او نقاب مي زند

يا قلب زود باور او را با ضربه هاي موزي حسرت در كنج سينه اش متورم مي سازند

 

 

 

 

 

*(فروغ)*

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:30  توسط علی  | 

*نگاه ساكت باران به روي صورتم دزدانه مي لغزد*

 

*ولي ياران نمي دانند كه من دريائي از دردم*

 

*به ظاهر گر چه مي خندم*

 

*ولي اندر سكوتي تلخ مي گريم*

 

براي عشق تمنا كن ولي خوار نشو*براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده*براي عشق گريه

 

كن ولي به كسي نگو*براي عشق وصال كن ولي فرار نكن*براي عشق بمير ولي كسي رو نكش*براي

 

عشق خودت باش ولي خوب باش*براي عشق جونتو بده ولي جون كسي رو نگير*

 

خلاصه اينكه براي عشق همه كار بكن ولي مطمئن باش داري چه كار مي كني.

 

اما واقعا"تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم،ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به

 

 دست نياريم نمي دونيم چيزي رو از دست داديم.

 

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كار رو بكنه،پس انتظار

 

عشق متقابل نداشته باش،فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگر اينطور نشد

 

خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

 

در يك دقيقه مي شه يه نفر رو خرد كرد،در يك ساعت مي شه كسي رو دوست داشت،و در يك روز مي

 

شه عاشق شد،ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد.

 

دنبال نگاهها نرو چون ميتونن گولت بزنن،دنبال دارائي نرو چون كم كم افول مي كنه،دنبال كسي برو كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يه لبخند مي شه يه روز تيره رو روشن كرد.

 

كسي رو پيدا كن كه تورو شاد كنه.

 

دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ مي شه كه مي خواي اونو از روياهات بيرون

 

بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني.

 

رويائي رو ببين كه مي خواي،جائي برو كه دوست داري،چيزي باش كه مي خواي،چون فقط يه جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

 

آرزو مي كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي،به اندازه كافي بكوشي تا قوي

 

باشي،به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني،و به اندازه كافي اميد تا خوشحال

 

بموني.

 

هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه،احتمالا"ديگران رو آزار ميده.

 

شادترين افراد لزوما"بهترين چيزها رو ندارن،اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي

 

برن،شادي براي اونائي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است،براي اونائي كه دنبالش مي

 

گردن و اونائي كه امتحانش كردن چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن.

 

عشق با يه لبخند شروع مي شه با يه بوسه رشد مي كنه و با يه اشك تموم مي شه.

 

روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره،نمي شه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري.

 

وقتي به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن،سعي كن يه جوري

 

زندگي كني كه وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

 

لطفا"اين متن رو به اونائي كه براتون ارزش دارن بفرستين،براي اونائي كه زندگي شما رو لمس

 

كردن،اونائي كه وقتي احتياج داشتين باعث شدن بخندين،اونائي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين

 

سمت روشن واقعيتها رو ببينين،و اونائي كه شما مي خوايد بدونن كه شما قدر دوستي با اونا رو ميدونين

 

اگه اين كار رو نكنين خوب براتون اتفاق بدي نمي افته ولي تنها شانس روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون گرفتين.

 

 

بر گرفته از

 

 

*(الهام _ پ)*  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:25  توسط علی  | 

سکوت بند گسسته است*

کنار دره درخت شکوه پیکر بیدی*

در آسمان شفق رنگ*

                            عبور ابر سپیدی*

نسیم در رگ هر برگ می دمید خاموش*

به کمین نشسته در پس هر صخره وحشتی*

کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر*

ز خوف جنبش پیکر*

به راه می نگرد سرد،خشک،غمگین*

چو مار روی تن کوه می خزد راهی*

                                       به راه رهگذری*

                                       خیال دره و تنهایی*

                                       دو اندوه در رگ او ترس*

کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم*

ز هر شکاف تن کوه*

خزید بیرون ماری*

ز پس هر سنگ به خشم آ*

کشیده خنجر خاری*

غروب پر زد از کوه*

به چشم گمشده تصویر راه و راهگذر*

                                         غمی بزرگ پر از وهم*

به صخره سار نشسته بود*

                                       درون دره تاریک*

                          سکوت بند گسسته است*            

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 7:38  توسط علی 

از مرز خوابم می گذشتم*

سایه تاریک یک نیلوفر*

روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود*

                          کدامین باد بی پروا*

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد*

                                        نیلوفر رویید*

ساقه اش از ته خواب شقا هم سرکشید*

سیلاب بیداری رسید*

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم*

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود*

در رگهایش من بودم که می دویدم*

هستی اش در من ریشه داشت*

                                          و همه من بود*

کدامین باد بی پروا *

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد*

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 7:18  توسط علی  | 

السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنايك.عليك مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار و لا جعله الله اخر العهد مني لزيارتكم: السلام علي الحسين و علي علي ابن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين اي يوسف چاه بلا پيراهنت كو يك كوه تير و نيزه مي بينم تنت كو اي ذبح اعظم حور اسماعيل برخيز حج مرا هم كن به خون تكميل برخيز اي يونسم درياي خون را طعمه گشتي شمشير اين قوم زبون را طعمه گشتي داوود من صوت اذانت را بنازم زيبايي لحن و بيانت را بنازم اي بر مصيبت مبتلا به به چه صبري ايوب دشت كربلا به به چه صبري خضري و تشنه آب بر كام تو باشد ساقي خدا دستان او جام تو باشد موساي من تور تجلايت چه زيباست بر خاك و خون جسم تو رءاست روي نيهاست عيساي من هويي بكش تا زنده گردم مگذار پيش كودكان شرمنده گردم نفرين به قومي كه تو را از من گرفتند روح و دل و جان مرا از من گرفتند (حسين من)
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:32  توسط علی 

چهره به چهره مي نگريم،تا صورت خودمان را بيابيم

و دهان به دهان سخن مي گوييم،تا دهان خود را بيابيم

آن هنگام كه در اين زمين ناامن قدم مي زنيم

و آنگاه كه علم و دانايي را پس مي زنيم

ترس از سرنوشت را شماتت مي كنيم تا سرنوشتمان را سست كنيم

و چشم به چشم هم مي دوزيم،كه ببينيم آيا مي توان پرواز كرد

آن هنگام كه بسيار تنهاييم

و آنگاه كه بر دانسته هايمان افسوس مي خوريم....

يك درمان مي خواهيم!

درماني واقعي جستجو كن،تا افكاربيمارمان را درمان كني

در جنگي سرد به مبارزه بپرداز،تا به شيوه ايپست زنده بماني

آن هنگام كه ملتهايي جديد خلق مي كنيم

و آنگاه كه علم و دانايي را از بين مي بريم

چهره به چهره مي نگريم تا ترس  خود را پيدا كنيم

و هر دهان گشوده اي كه حقيقت را بيان مي كند،لعنت مي كنيم

تضمين آينده مان چيست؟

آيا دانش جديدي به دست خواهيم آورد؟

پس هنوز راه علاجي است!

همواره مي شكنيم تا منظري جديد به دست آوريم

با سرنوشت مي جنگيم تا با آنچه باور داريم زندگي كنيم

تا آنگاه كه بيماران مي ميرند

آنگاه كه آجرها فرو مي ريزند

خوني را كه به قلبهايمان زندگي مي بخشد،پس مي زنيم

چنان عمل مي كنيم كه ما را از جدا افتادن برهاند

تا آن هنگام كه اسرارمان را در سينه حفظ مي كنيم

و عمل و دانشي جديد را منتشر مي كنيم

يك درمان مي خواهيم!

خيالي در هم شكسته را

آنگونه كه ما مي خواهيم،سپري كن

و فكري آزاد داشته باش

براي حفاظت حقيقت آنچه احساس مي كنيم

 

آنگاه كه با سختي دست و پنجه نرم مي كنيم

آن زمان كه حركتي انجام مي دهيم

چهره به چهره مي نگريم تا چهره خويش را بيابيم

(سپولترا)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:34  توسط علی  | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون:

که سرما سخت سوزان است.

نفس،کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد ست....آی.

دمت گرم سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.

منم من،سنگ تیپا خورده رنجور.

منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور.

نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم.

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست،مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان.مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان است.

حریفا!رو چراغ باده بفروز،شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان،

نفسها ابر،دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه،

غبار آلود مهر و ماه،

زمستان است.

(اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:52  توسط علی  | 

ای دوست من.....!

من آن نیستم که می نمایم.......... نمود پیراهنی ست که به تن دارم

پیراهنی بافته ز جان...که مرا از پرسشهای تو...وتو را ازفراموشی من در امان می دارد

آن من ی که در من است..در خانه خاموشی ساکن است...و تا ابد همان جا می ماند

ناشناس و دست نیافتنی...

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی...و هر چه می کنم بپذیری 

زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو

و کارهای من چیزی جز 

عمل به آرزوهای تو نیستند

هنگامیکه تو می گویی باد به مشرق می وزد

من می گویم آری به مشرق می وزد:

زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست

بلکه در بند دریاست...

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی،و من نمی خواهم که تو در یابی

می خواهم در دریا تنها باشم.!

وقتی که نزد تو روز است...نزد من شب است

با اینهمه من از رقص روشنای نیمروز

بر فراز تپه ها سخن می گویم..

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی

و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی..:

و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی

می خواهم با شب تنها باشم.

هنگامیکه تو به آسمان خودت فرا می شوی،من به دوزخ خودم فرو می شوم

من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی

شراره اش چشمانت را می سوزاند...ودودش مشامت را می آزارد

و من دوزخم را بیشتر از آن دوست دارم که:...بخواهم تو به آنجا بیایی

می خواهم در دوزخ تنها باشم.

تو به راستی و زیبایی و درستی.....مهر می ورزی

و من از برای خاطر تو می گویم:

مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است

ولی در دلم به مهر تو می خندم.

گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی.........می خواهم تنها بخندم.

دوست من:

تو خوب و هوشیار و دانا هستی

یا <نه>تو عین کمالی،

و من با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم

گر چه من دیوانه ام،

ولی دیوانگی ام را می پوشانم...می خواهم تنها دیوانه باشم

دوست من:

تو دوست من نیستی

ولی من چگونه این را به تو بگویم..؟

راه من راه تو نیست

گر چه با هم راه می رویم....دست در دست

تا چندی دیگر دمی بر بال باد می آسایم        

و آنگاه زنی دیگر باز مرا خواهد زایید........................! 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 18:44  توسط علی  |